شعر عاشقانه:و چه بی‎ذوق جهانی که مرا با تو ندید...

شعر عاشقانه:و چه بی‎ذوق جهانی که مرا با تو ندید...

 

 

خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید

و چه بی‎ذوق جهانی که مرا با تو ندید

 

رشته‎ای _جنس همان رشته که بر گردن توست_

چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید

 

نه کف و ماسه، که نایاب‎ترین مرجان‎ها

تپش تب‎زدۀ نبض مرا می‎فهمید

 

آسمان روشنی‎اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید که خود را به دل من بخشید

 

ما به اندازۀ هم سهم ز دریا بردیم

هیچ‎کس مثل تو و من به تفاهم نرسید

 

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

 

منک ه حتی پی پژواک خودم می‎گردم

آخرین زمزمه‎ام را همه شهر شنید